آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

339.طوسی

جمعه مامانبزرگه اومد پیشمون که قبل از سفر ببینتمون ... تو هم ذوق زده هی دویدی اینور دویدی اونور ... پات گیر کرد به فرش و با صورت خوردی زمین :( فقط در اون لحظات نگران دندونات بودم مامانی :( اول از همه تو اونهمه خون دست کردم تو دهنت و دندونات رو فشار دادم ببینم لق نشده باشه ... بعد دیدم دندون بالاییت فرو رفته تو لبت و لب خوشگلت پاره شده :(( برات یخ اوردم بذارم روش که خالی خوردی  یه طرف لبت ورم کرد و فرداشم کبود شد :( بمیرم برات :(( شب رفتیم خونه ی عمه ت ... راستی چهارشنبه هم رفتیم خونه ی منیژه اینا :) دیروز اومدم بادی تو تنت کنم ... این بادیت یه رنگ یاسی افسرده ای داره :دی   تا دیویش میگی طوسی ؟؟؟ خاله فاطمه داره رنگها رو باها...
23 شهريور 1393

338. نمایشگاه مادر و کودک

دیروز و پریروز دماوند بودیم ... شب یه لحظه حواسم بهت نبود دیدم رفتی بالای مبل و شمعدون رو از رو شومینه برداشتی و گذاشتی رو دسته ی مبل و خودت رفتی بالای شومینه  داشتم سکته میکردم ... مامانی گفت بیا ازش عکس بگیریم یهو گوله رفتی بالا و با لبخندددد وایسادی ازت عکس بگیرم  امروز صبح با مانانی و بابایی رفتیم نمایشگاه ... قبلش رفتم لباسهای بابا رو بدم خشکشویی ... دم مغازه وایسادم برگشتی میگی اتو ؟  تو نمایشگاه دست هرکی بادکنک دیدی جییییییییییغ کشیدی باگوگککککک و ازش گرفتی  بعد رفتیم یه اتلیه ای غرفه داشت که گریم میکردن و عکس مینداختن ... اتلیه ی کفشدوزک ... که شکل کفشدوزک درستت کرده بود مثلا ... بعد عکس انداختی و بعدا...
18 شهريور 1393

337.بستنی

به بستنی میگه ببسی :* امروز به خودت میگی آمیسیس   کمکم داریم به امیتیس نزدیک میشیم  میخوای بخوابی میگم چشماتو ببند ... فوری میگی شب  پیرو صحبتهای قبلی ! که از ماشینهای بزرگ میترسی ... یه بار اتوبوس دیدیم خودتو جمع کردی ... منم برای اینکه ترست بریزه برات درباره ش توضیح دادم و اخر گفتم یه روز میریم سوار میشیم ... هیچی اقا گذشت و دیروز تو ماشین هی میگی سوار ! سوار ! هرچی فکر کردم نفهمیدم یعنی چه ! و در اخر دیدم اتوبوس میبینی با جدیت میگی سوار  چشم چشم ... ابوووو دماغ و دهن ... گی گیدووو حالا بذار دوتا ... گوووش موهاش نشه ... مووووش چو چو ای گدن  اینم یه گردی ... تنننن دست دست ... پا...
13 شهريور 1393

335. نقاشی

تو مهد بهم گفتن با نقاشی و خمیربازی خیلی خوب جواب گرفتن از امیتیس . تو خونه هم همش مداد و کاغس بقول خودش دستشه و چیز میکشه ... امروز نقاشی میکشید و اسمشون رو هم میگفت . منم ذوقمرگ عکس میگرفتم و اسمی که گفته بود رو بغلش مینوشتم ... چون کاغذها رو 3 سوت پاره میکنه  خلاصه که حسی که الان دارم مادر پیکاسو نداشته  ...
11 شهريور 1393

334. خانه!

امروز از مهد برمیگشتیم سر شهرک میگی خانه !  شام خونه ی مامانی اینا کوکو داشتیم اولش گفتی کاکا !!! مادر خیلی هم لازم نیست ادبی صحبت کنی حالا  وقت خواب که میشه میگی آموش :) همه چی باید خاموش بشه تا بخوای بخوابی :) بعد خیلی بانمک همه چیو چک میکنی ... بوقوق روشن باشه چراغا خاموش :) قربونت برم منننننننننننننن  روسری منو سرت میکنی میگی عدوسی :* بابا میگه عروسی کیه ؟؟؟ میگی آمیسی  ...
10 شهريور 1393

333.سایه بازی

هفته ی پیش که مامانبزرگه اومد پیشمون شب که بیخوابی زد به سرت از ذوق مامان تیپی اومدم ازت فیلم بگیرم و سایه بازی کشف شد !  امشب باز بیخوابی زده به سرت ... کلی رو پا بودی و خسته م کردی و در آخر رسیدیم به سایه بازی ! خیلی بانمک با سایه ت بازی میکنی و با جدیت میگی سایه امیسیییی :* کلا همه چیز رو میگی امیسی ... نمیگی منه یا چیزای دیگه :* اومدی میزنی رو پام هیچی نمیگم ... برگشتی میگی کیه ؟ :)) وقتی میگوزی با جدیت میگی گوسوووو  ...
8 شهريور 1393

332. پول

امروز مامانی اومد پیشمون ... باهاش رفتی پایین و مثل اینکه گیر داده بودی بری بیرون ... مامانی هم گفته بریم پول بیاریم ... اومده بود بالا با جدیت و غصه مند میگفت پووول :))) تو ماشین میگه باگوگک گیگیگید ... یعنی بادکنک ترکید  به مگس میگه منگس  به سفید هم میگه سیبید  تا 10 بلدی بشمری و اینو از رو پیمونه های شیرت یاد گرفتی ... شب شیر میخوای تو خواب از 1 شروع میکنی به شمردن تا من بفهمم شیر میخوای  هر چی تموم میشه اعم از کتاب و فیلم و اینا اخرش میگه شدددد  مرسی رو در لحظات بامزه ای استفاده میکنی ... مثلا یه چیز رو زوری از یکی میگیری بعد خیلی بانمک میگی میسیییی لباسهای امیتیس رو نگاه میکنم و هی میگم خدااا ...
6 شهريور 1393

331.شبع

به نوشابه میگه شبع ! Shabaa به کامیون میگه کانی مون :* شدیدا هم از انواع ماشینهای بزرگ و همینطور موتور میترسه  آب که میخوره بابا مرتضی بهش میگه حله ؟؟؟ و امیتیس میگه حده :* امروز بعد از مدتها با مهسا حرف زدم ... خیلی دلگیرم ازش و الان بیشتر هم شد . حامله س و دخترش اوایل دی به دنیا میاد و به من نگفته بود :(  حیف دوستی مون    ...
3 شهريور 1393